#برایت_میمیرم_پارت_369
بدون همدردی گفت " تو سرسختی . میتونی تحمل کنی "
اصلا جواب " نه " رو قبول نمیکرد . و تا الانم که حرف حرف اون بوده . برای همین تصمیم گرفتم که از این همه
غلت خوردن رو زمین ، بازوم درد گرفته و اون باید کمکم کنه که برای پنهون کردن کبودی های صورتم ، ارایش
کنم . و موهام هم اصلا اون جوری که میخواستم نمیشد و بهش گفتم که اون مجبوره خودش موهامو ببافه . بعد از
دوبار سعی کردن ، غرغر کنان گفت " خیلی خوب ، دیگه کافیه . به اندازه ی کافی تنبیه ام کردی . باید بریم وگرنه
دیرم میشه "
گفتم " بهتره که یاد بگیری چجوری موها رو ببافی " چشم هامو براش گنده کردم " من میدونم که دختر
کوچولومون بعضی مواقع میخواد که موهاشو ببافه ، و میخواد که باباییش این کارو براش بکنه "
تقریبا با اون چشم های بزرگ من و اشاره به دختر کوچولو ، اب شد . بعد خودشو جمع و جور کرد . احتمالا از مواد
محکمی ساخته شده بود که تونسته بود در مقابل همچین چیزی مقاومت کنه . در حالی که منو میکشید تا رو پاهام
وایستم ، گفت " ما قراره فقط پسر داشته باشیم . بدون هیچ دختری .همین جوریشم بدون اینکه یه زنگولک به دنیا
بیاری ، کم اوردم "
قبل اینکه هلم بده به سمت گاراژ و عملا پرتم کنه تو ماشینش ، دفترچه امو برداشتم . اگه مجبور بودم که تو پاسگاه
پلیس بشینم ، بهتر بود که روی سرنخ هایی که وجود داره ، کار کنم .
وقتی به ساختمان دولتی رسیدیم ، وایات من رو به داخل پاسگاه پلیس راهنمایی کرد . اولین کسی که دیدم ، افسر
romangram.com | @romangram_com