#برایت_میمیرم_پارت_368
دیدمت مطمئن شدم . نشسته بودی تو دفترت و موهات رو بالای سرت جمع کرده بودی . و اون تاپ صورتی رنگ
رو پوشیده بودی که زبون همه ی افرادم رو چسبونده بود به زمین . وقتی فهمیدم این تو نیستی که به قتل رسیدی ،
انقدر خیالم راحت شد که تقریبا زانوهام خم شدن ، و همون موقع میدونستم که تنها کاری که این دوسال کرده بودم
، خودداری از یه چیز بدیهی بود . درست همون لحظه تصمیمم رو گرفتم که هر چه زودتر به دستت بیارم و روز
بعدش حلقه رو گرفتم "
سعی کردم حرفش رو هضم کنم .اون موقعی که من سعی داشتم تا از خودم در برابرش محافظت کنم ، تا وقتی اون
جور که میدونستم منو دوست داشته باشه ، وایات تصمیمش رو گرفته بود و سعی داشت که منو متقاعد کنه . دوباره
واقعیت دگرگون شده بود . فکر کنم این جوری که پیش بره ، تا اخر روز نتونم تشخیص بدم که چی واقعیته و چی
نیست .
ممکنه مردا و زنا از یه گونه باشن ، ولی این یه جورایی به من ثابت کرد که ما اصلا شبیه هم نیستیم . البته ، اینا
اهمیتی نداشت ، چون اون داشت سعی میکرد . برام یه بته خریده بود ، مگه نه ؟ و یه حلقه ی خوشگل .
در حال خوردن صبحونه ، که شامل املت ، تست و سوسیس میشد ، گفت " امروز میخوای چی کار کنی ؟ "
" نمیدونم " پاهام رو به دور پایه های صندلی پیچیدم " حوصلم سر رفته . یه کاری میکنم "
خودش رو عقب کشید " از همین میترسیدم . اماده شو و با من به اداره بیا . حداقل اون جوری میدونم که در امانی "
" توهین نباشه ها ، ولی نشستن تو دفترت ، خسته کننده تر از اینجا نشستنه "
romangram.com | @romangram_com