#برایت_میمیرم_پارت_367
گفت " دوست دارم . با من ازدواج میکنی ؟ "
منم با همون وقار جوابش دادم " بله . منم دوست دارم " بعدم خودم رو پرت کردم روش ، که باعث شد تعادلش رو
از دست بده و هر دومون پخش زمین شدیم . فقط این که اون زیرم بود ، برای همین مشکلی پیش نیومد . یه کم
همدیگه رو بوسیدیم ، و بعد یه جورایی ردا از تنم دراومد و اون چیزی که ممکنه انتظار داشته باشین اتفاق بیوفته ،
اتفاق افتاد .
بعدش دوباره جعبه ی مخملی رو که افتاده بود کنار در ، برداشت و بازش کرد . توش یه حلقه ی ساده و نفس گیر
بود ، با نگین تک الماس . درش اورد ، دست چپم رو گرفت و اروم حلقه رو انگشتم کرد . به حلقه نگاه کردم و اشک
تو چشم هام جمع شد .
چاپلوسانه گفت " هی ، گریه نکن " چونه ام رو بالا گرفت تا منو ببوسه " برای چی گریه میکنی ؟ "
گفتم " برای اینکه دوست دارم و این حلقه ی خوشگلیه " و بغضم رو قورت دادم .
بعضی وقتا دقیقا کار درست رو انجام میداد ، و وقتی این کارو میکرد ، تقریبا بیشتر از حد تحملم بود. " کِی گرفتیش
؟ اصلا نمیتونم فکر کنم که کی وقتش رو پیدا کردی ؟ "
غرغر کرد . " جمعه ی هفته ی پیش . یه هفته است که دارم با خودم این ور اون ور میبرمش "
جمعه ی هفته ی پیش ؟ یه روز بعد از تیر خوردن نیکول ؟ قبل اینکه تا ساحل دنبالم بیاد ؟ دهنم خورد کف زمین .
دستش رو گذاشت زیر چونم و دهنم رو بست . " همون موقع مطمئن بودم . 5 شنبه شب ، همون لحظه ای که
romangram.com | @romangram_com