#برایت_میمیرم_پارت_363
هنوز نمیتونستم لینک ها رو به هم ربط بدم .
اون تقریبا همون چیزی رو گفته بود ، که من قبلا بهش فکر کرده بودم ، فقط یه جور متفاوت بیانش کرده بود . و
خیلی به زمان گذشته رفته بود . همه ی راه رو رفته بود تا زمانی که سال سوم دبیرستان بودم و مالیندا کانر شروع
کرده بود به جیغ جیغ کردن که چرا من ملکه ی مراسم اخر سال شدم . با این که من تشویق کننده ی اصلی بودم ،
اون فکر میکرد این منصفانه نیست که من هم تشویق کننده ی اصلی باشم ، هم ملکه . نه اینکه حالا امکان ملکه شدن
اون وجود داشته باشه ، چون اون چیزی برای گفتن نداشت. ولی دیگه خیلی خودشو تحویل میگرفت و فکر میکرد
که من تنها مانع سر راهش هستم .
هر چند ، سعی نکرده بود منو بکشه . مالیندا با یه دیوانه ازدواج کرده بود و رفته بودن به یه شهر دیگه .
اما مامان باعث شده که فکر کنم ، ممکنه ریشه ی این موضوع ، برگرده به خیلی سال قبل . من سعی کرده بودم که
به اتفاقات اخیر فکر کنم ، مثلا اخرین دوست دختر وایات ، یا اخرین دوست پسر خودم . که اصلا هم معنی نداشت ،
چون وایات اخرین نفری بود که برام اهمیت داشت و اون موقع اون حتی دوست پسرم هم نبود ، چون خیلی سریع
ترسیده بود .
شروع کردم به نوشتن ایتم ها . هنوزم لینک های منفردی وجود داشت ، ولی دیر یا زود یه راهی پیدا میکردم که این
ها رو به هم ربط بدم و زنجیرشون کنم .
از طبقه ی بالا صدای باز شدن اب حموم رو شنیدم و فهمیدم که وایات بیدار شده .تلویزیون رو روشن کردم تا اب و
romangram.com | @romangram_com