#برایت_میمیرم_پارت_361

نداشتم اونقدر صبر کنم . سویچش رو زدم و چراغ کوچکش روشن شد . صداهای هیس مانندی از خودش دراورد

که یعنی به کار افتاده . یه فنجون از تو کابینت برداشتم و همون جا منتظر موندم . کف اتاق ، زیر پاهای لختم سرد

بود ، و باعث میشد که انگشت های پام رو جمع کنم . فکر کردم وقتی بچه دار شدیم ، وایات باید این عادتش رو

ترک کنه و درجه ی کولر رو انقدر بالا نبره .

احساس کردم یه لحظه شکمم خالی شد ، درست مثل وقتی که میری بالای اولین شیب ترن هوایی . و یه حس عدم

واقعیت ، وجودمو فرا گرفت . احساس میکردم که دارم همزمان روی دوتا سیاره زندگی میکنم . یکی دنیای واقعیت ،

و یکی دنیای رویا . رویام وایات بود . از همون اولین باری که دیدمش . اما اون موقع قبول کرده بودم که شانسم رو از

دست دادم .

حالا ، ناگهان ، دنیای واقعیت ، همون دنیای رویام شده بود ، و پذیرفتنش برام سخت بود .

در کمتر از یه هفته ، همه چیز زیر و رو شده بود . گفته بود دوستم داره . گفته بود ما قراره ازدواج کنیم . در هر دو

مورد باورش داشتم ، چون همین چیز رو هم به خانواده ام گفته بود ، هم به مادرش و هم به تمام دپارتمان پلیس .

نه فقط این ، اگه احساستش برای من ، شبیه احساسی بود که من به اون داشتم ، میتونستم ترسیدنش رو تو اون

موقعیت اول رو درک کنم ، چون یه نفر در این مورد چه حسی میتونه داشته باشه ؟

زنا از پس این جور چیزا ، راحت تر از مردا برمیان . چون ماها محکم تر و سر سخت تریم .

بالاخره ، بیشتر ماها جوری بزرگ میشیم که انتظار حاملگی و بچه داری رو داشته باشیم . و وقتی فکر کنین که این


romangram.com | @romangram_com