#برایت_میمیرم_پارت_360
نگاه کنه . گفت " هنوز وقت بلند شدن نیست " و دوباره سرش رو گذاشت رو بالش .
دوباره بهش سیخونک زدم . " اره ، هست . باید به یه چیزی فکر کنم "
" نمیشه وقتی من خوابم بهش فکر کنی ؟ "
" میتونستم ، اگه سعی نمیکردی که هر شب قندیل ببندیم . و اگه یه لیوان قهوه داشتم . فکر کنم باید درجه ی
ترموستات رو ببری رو 41 تا یخ هام اب شه ، و در حالی که بلند شدی ، میتونی یکی از اون پیراهن های فلانل یا یه
چیزی برام بیاری که بپوشم "
دوباره ناله کرد ، و به پشت برگشت . " باشه ، باشه " زیر لبی یه چیزی گفت ، از رو تخت بلند شد و رفت سمت هال
، که ترموستات طبقه ی بالا اون جا قرار داشت . یه ثانیه بعد ، وزش باد متوقف شد .
هوا هنوزم سرد بود ، ولی حداقل الان تکون نمیخورد . بعد برگشت تو اتاق خواب ، دستش رو برد انتهای کشوی
لباسش و یه لباس دراز و تیره رو دراورد . انداختش رو تخت و دوباره برگشت زیر لحاف .
زیر لبی گفت " 71 دقیقه دیگه میبینمت " و به همون راحتی دوباره گرفت خوابید .
لباس دراز و تیره رو برداشتم و دور خودم پیچیدم . یه ردا بود . خوب و ضخیم . وقتی از رو تخت بلند شدم و راست
ایستادم ، پارچه ی سنگین لباسش تا زانوم رسید . کمرش رو بستم و اروم رو نوک پام از اتاق خارج شدم _
نمیخواستم بیدارش کنم . چراغ بالای پله ها رو روشن کردم که مبادا بیوفتم و گردنم رو بشکونم .
تایمر قهوه ساز جوری تنظیم شده بود که درست ساعت 5 و 75 دقیقه ، اتوماتیک وار روشن شه ، ولی من قصد
romangram.com | @romangram_com