#برایت_میمیرم_پارت_359


نموندیم ، شاید یه سال ، و بعدش یه خونه خریدیم . وقتی طلاق گرفتیم ، با خوشحالی خونه و هزینه های نگهداریش

رو دادم به جیسون ، در عوض پول زیادی ازش گرفتم که باهاش بدن های عالی رو باز کردم . با اینکه تو خوابم ، زنه

تفنگش رو به سمتم نشونه گرفته بود ، ولی اونقدر نترسیده بودم . بیشتر تر از اینکه ترسیده باشم ، اعصابم از احمق

بودنم خورد بود. بالاخره از ماشین پیاده شدم و راهمو کشیدم و رفتم . که نشونتون میده یه خواب چقدر میتونه

احمقانه باشه ، چون من هیچ وقت بیخیال مرسدسم نمیشم.

با احساس تعجب از خواب بیدار شدم ، که احساس عجیب غریبیه برای از خواب بیدار شدن . هنوزم تو رخت خواب

بودم _ تابلو بود دیگه _ برای همین اتفاقی نیوفتاده بود که ازش تعجب کنم .

از بس اتاق سرد بود که ترسیدم اگه از روی تخت بلند شم ، باسنم قندیل ببنده . نمیدونم چرا وایات انقدر دوست

داره که کولر رو بزاره رو سردترین درجه . مگه اینکه جز اسکیموها باشه . سرم رو بالا اوردم تا بتونم ساعت رو

ببینم . 5 و 5 دقیقه . زنگ ساعت تا 75 دقیقه ی دیگه به کار نمی افتاد ، ولی اگه من بیدار بودم ، دلیلی نمیدیدم که

چرا وایات هم نباید بلند شه . سیخونک زدم بهش .

با حالت سستی گفت " اوه . اوچ " و چرخید طرفم . با دست بزرگش شکمم رو نوازش کرد . " خوبی ؟ بازم خواب بد

دیدی ؟ "

" نه ، خواب دیدم ، ولی کابوس نبود . بیدار شدم و اتاق مثل محل نگهداری گوشت ها سرده . میترسم بلند شم "

یه صدایی که نصفش نالیدن بود و نصفشم خمیازه ، از خودش تولید کرد . بعدم یه کم سرش رو اورد بالا تا ساعت رو

romangram.com | @romangram_com