#برایت_میمیرم_پارت_352
" حالا سورپرایزش برای چیه ؟ وقتی اولین بار تو بیمارستان دیدیمش _ اون موقع که تیر خورده بودی _ اون بهمون
گفت که قراره ازدواج کنین "
یهو سرم چرخید و بهش خیره شدم " گفت ، هاه ؟ خنده داره که تا امشب هیچی به من نگفته بود "
وایات شونه هاش رو بالا انداخت و قیافش رو جوری کرد که انگار هیچ کار بدی نکرده . میتونستم بگم که کلی
باهاش برنامه خواهیم داشت . زیادی از خود مطمئن بود .
مامان گفت " خب ، مونده بودم که چرا هیچی به من نگفتی . دیگه داشتم ناراحت میشدم "
ظالمانه گفتم " تاوانش رو پس میده "
وایات گفت " اوه ، لعنت " خوب میدونست که من دارم درباره ی اون صحبت میکنم ، ولی دقیق نمیدونست که چه
کار اشتباهی کرده .
البته میدونست که ما داریم در مورد چی صحبت میکنیم ، ولی هنوز نفهمیده بود که چرا این موضوع احساسات مامان
رو جریحه دار کرده .
مامان گفت " این موقعیت دو تا راه داره . یک این که سخت بگیری ، تا یاد بگیره چطور کارها رو باید انجام بده و
دیگه چنین اشتباهی رو تکرار نکنه . دوم این که کوتاه بیای ، چون اون تازه وارده "
" کوتاه بیام ؟ این دیگه چیه ؟ "
با موافقت گفت " دختر خودمی "
romangram.com | @romangram_com