#برایت_میمیرم_پارت_351
باشم و با خودم نبرده باشم چی ؟ یه چنین اتفاقایی میتونه خاطره ی یه زن از روز ازدواجش رو از بین ببره .
گفتم " باید به مامان زنگ بزنم " ازش دور شدم و به سمت تلفن رفتم .
" بلر ... الان از نصفه شبم گذشته "
" میدونم . ولی اگه درجا بهش نگم ، ناراحت میشه "
" از کجا میفهمه ؟ صبح بهش زنگ بزن و بگو وقت صبحونه این تصمیم رو گرفتیم "
" در جا میفهمه . ادم موقع صبحونه که تصمیم نمیگیره ازدواج کنه . بعد از یه قراره داغ و حین یه سری کارها ،
تصمیم به ازدواج میگیری "
09 بود که این کارو روی صندلی ، یاد اوری کرد " اره . واقعا اون قسمت یه سری از کارها رو دوست دارم . یه 08
عقب نکرده بودم . فراموش کرده بودم که اصلا راحت نیست "
شروع کردم به شماره گرفتن.
" میخوای مامانت اون قسمت ؛ یه سری کارها ؛ رو بدونه ؟ "
" یه نگاه " داری شوخی میکنی " بهش انداختم . " حالا انگار اون خودش نمیدونه "
مامان با اولین زنگ گوشی رو برداشت . خسته به نظر میومد " بلر ؟ اتفاقی افتاده ؟ "
کالر ای دی خوب چیزیه . دیگه نیاز نیست خودت رو معرفی کنی . " نه ، فقط میخواستم بگم که من و وایات تصمیم
گرفتیم باهم ازدواج کنیم "
romangram.com | @romangram_com