#برایت_میمیرم_پارت_350


از یه ازدواج سریع رو میخواستم .

گفتم " بزم " و اون تونست نالیدنش رو خفه کنه . بازوش رو نوازش کرد " ولی نه بزرگش . باید فکر خانوادمون هم

باشیم و یه مراسمی داشته باشیم ، ولی نیاز نیست اونقدر بزرگ باشه . یه مراسم کوچیک . مثلا با 01 نفر _ اگه به

این اندازه برسن _ و شاید تو باغ مادرت . از این ایده خوشش میاد ، یا از اینکه مبادا گلهاش لگد مال بشن ، وحشت

میکنه ؟ "

" عاشقش میشه . عاشق اینه که خونه رو به بقیه نشون بده "

" خوبه . صبر کن ، اگه نتونی تیر انداز و کسی که ماشینم رو دست کاری کرده رو پیدا کنی چی ؟ اگه مجبور باشم تا

کریسمس پنهون بمونم چی ؟ اون موقع دیگه هیچ گلی وجود نخواد داشت . در ضمن ، اون موقع خیلی سرده و

نمیشه تو باغچه مراسم گرفت . حتی نمیتونیم یه روز رو انتخاب کنیم " ماتم گرفتم " تا این موضوع تموم نشه ،

نمیتونیم برنامه ریزی کنیم "

" اگه مجبور باشیم ، کل خانواده رو به گاتلینبرگ میبریم و تو یکی از اون کلیساهای کوچولو ازدواج میکنیم "

پرسیدم " میخوای من تو یه متل اماده شم ؟ " لحن صدام بهش این اجازه رو میداد که بفهمه چندان از این ایده

خوشم نمیاد .

" چرا که نه . تصمیم نداری که یکی از اون دامن های بلند و بزرگ رو بپوشی ، داری ؟ "

تصمیم نداشتم ، اما خب هنوزم ... میخواستم وقتی اماده میشم ، وسایلم کنارم باشه . اگه یه چیز رو فراموش کرده

romangram.com | @romangram_com