#برایت_میمیرم_پارت_349

" و تو احساس ... " حرفش رو ادامه نداد . داشت از من دعوت میکرد که جای خالی رو پر کنم .

" ضربان قلبت رو حس کردم " سینه اش رو نوازش کردم " درست مثل مال من داره بالا و پایین میپره "

حالتش عوض شد . ملایم تر شده بود . " هر وقتی کنارمی همین جوری میشه . اول فکر کردم بیماری قلبی گرفتم ،

ولی بعد فهمیدم این اتفاق فقط دور و بر تو میوفته . نزدیک بود برم ازمایش بدم "

داشت اغراق میکرد ، ولی برام مهم نبود . منو دوست داشت . عملا از روزی که دیده بودمش ، ارزوی این لحظه رو

داشتم. اون موقع با ترک کردنم به اون نحو ، منو در هم شکسته بود .

اوه ، مهم نیست که چطور ترکم میکرد ، به هر حال در هم میشکستم . ولی اصلش برای این بود که دلیلش رو

نمیدونستم . تو هفته ی گذشته ، تا اون جا که میتونستم ، همه چیز رو براش سخت تر کرده بودم . چون حقش بود ،

به خاطر کاری که باهام کرده بود . و حتی برای یه لحظه اش هم احساس تاسف نمیکنم . فقط ارزو میکردم کاش همه

چیز رو براش سخت تر میکردم و هر دفعه که لمسم میکرد ، سریع تسلیم نمیشدم . اما جهنم ، بعضی مواقع مجبوری

با جریان پیش بری .

پرسید " میخوای هر چه زودتر ازدواج کنی ، یا میخوای یه بزم و پایکوبی رو برنامه ریزی کنی ؟ "
اصلا شکی وجود نداشت که اون کدوم رو ترجیه میده . سرم رو خم کردم . یه دقیقه ای بهش فکر کردم . من یه

عروسی بزرگ تو کلیسا داشتم و عاشق هر دقیقه اش بودم ، اما تو کلیسا عروسی گرفتن ، کلی دردسر داره و کلیم

هزینه اش میشه _ و کی هم زمان میبره . با این که خود ازدواجم دووم نیاورده بود ، ولی خوشحال بودم که یه بار اون

رو تجربه کردم . و دیگه حسش نبود که همه ی اون مراسم و تجمل رو تکرار کنم . از یه طرف دیگه ، چیزی بیشتر

romangram.com | @romangram_com