#برایت_میمیرم_پارت_344
کرد و گردنم رو در معرض نمایش گذاشت .
" جرات داری این کارو بکن " سعی کردم خودمو ازش جدا کنم . کمربند رو ول کردم و شونه هاش رو هل دادم .
البته ، جرات کرد .
چند دقیقه ی بعد ، کنار گردنم گفت " من یه زندگی ارامش بخش نمیخوام . تو کلی دردسری ، ولی من دوست دارم
و همینه که هست "
بعد من رو روی صندلیم برگردوند ، ماشین رو راه انداخت و قبل اینکه توجه کسی رو جلب کنیم و پلیس ها رو فرا
بخونن ، از پارکینگ خارج شد.
هنوزم اخم کرده بودم و نزدیک بود بزنم زیر گریه . نمیدونم چقدر راه رفته بودیم که ماشین رو از جاده خارج کرد
و زیر یه درخت بزرگ ماشین رو پنهان کرد تا کسی نتونه مارو از جاده ببینه .
اوه ، تاوروس سکون خوبی داره .
فکر میکنین چون به من گفته دوست دارم ، به اندازه ی یه چکاوک خوشحال میشم ، اما یه جوری اینو گفت که انگار
من یه داروی تلخم که یا باید بخوریش یا بمیری . حالا مهم نیست که
جوری رو صندلی عقب با من عشق بازی کرد که انگار نمیتونه ازم سیر شه . از نظر احساسی ازرده خاطر شده بودم .
فقط اینم نبود . بعد از اینکه فرصتی پیدا شد که فکر کنم ، خیلی درباره ی کیفیت صندلی عقب ، احساس راحتی
نمیکردم . منظورم اینه که اون ماشین کرایه ای بود ، و هیچ کس نمیتونه بگه که اون پشت چه اتفاقایی افتاده . و حالا
romangram.com | @romangram_com