#برایت_میمیرم_پارت_331
حالم داشت از تو خونه موندن بد میشد ، برای همین رفتم بیرون و جایی که میخواستم بته رو بکارم رو انتخاب کردم
.چون خونه قدیمی بود ، چشم اندازش شاداب و کامل بود ، ولی همش بوته زار بود و هیچ گلی اونجا نبود . بد نبود یه
کم رنگ بهش اضافه بشه . البته الان دیگه فصل گل کاری نبود . شاید، سال بعد ...
گرما و نور خورشید ، حس خوبی روی پوستم داشت . از ناتوانی حوصله ام سر رفته بود و دوست داشتم کاری انجام
بدم . انقدر دوست داشتم برم سر کار که احساس درد میکردم و اینکه نمیتونستم این کارو بکنم ، عصبانیم میکرد .
همش خواب شب قبل به یادم میومد و ازارم میداد . نه اون قسمتی که از پل پرت شدم ، بلکه این حقیقت که ماشینم ،
مرسدس قرمز بود . که من 7 سال پیش مبادله اش کرده بود . اگه به خوابی که مبنی بر پیشگویی باشه اعتقاد داشته
باشین ، حتما منظوری تو این خوابم وجود داشت ، ولی هیچ نظری نداشتم که چی میتونه باشه . شاید این باشه که
پشیمونم چرا یه ماشین قرمز دیگه نگرفتم ؟ این که فکر میکردم سفید خیلی خسته کننده است ؟ این طور فکر
نمیکنم ، و به هر حال به خاطر گرمای جنوب ، سفید کاربردی تره .
بر طبق باحال بودن ، من قرمز رو در درجه ی سوم قرار میدم ، سفید دوم و اولم مشکی . یه چیزی درباره ی ماشین
مشکی هست که یه جوری نشان دهنده ی قدرته . قرمز یه رنگ اسپورته ، سفید شیک و سکسی و مشکی قدرتمند .
شاید ماشین جدیدم رو مشکی انتخاب کنم ، البته اگه فرصتی برای خریدنش پیدا شه .
از اون جایی که حوصلم سر رفته بود ، مبلمان اتاق خانواده رو دوباره چیدم . مبل ها رو با پاهام و بازوی راستم هل
میدادم . و فقط برای اذیت کردن وایات ، راحتی اش رو از جلوی تلویزیون جابه جا کردم . البته چیدمان اون هیچ
romangram.com | @romangram_com