#برایت_میمیرم_پارت_330
یهو از ترس پاشدم . قلبم تند تند میزد و تماما میلرزید . من میلرزیدم ، نه قلبم . شاید قلبم هم میلرزید ، اما هیچ
جوره نمیتونستم اینو بفهمم . تنها چیزی که میتونستم حس کنم ، ضربان قلبم بود . و وایات که روم خم شده بود . یه
سایه ی بزرگ و محافظ ، تو تاریکی اتاق . شکمم رو نوازش میکرد ، بعد کمرم رو گرفت و من رو به درون بازوهاش
کشید . " خواب بد دیدی ؟ "
اروم گفتم " ماشینم از روی یه پل پرت شد " هنوزم نیمه خواب بودم " لعنت "
" اره ، میتونم بفهمم از کجا میاد "
برای دلداری دادن ، تکنیک خودش رو داشت . پاهام رو دورش حلقه کردم و نزدیک تر کشیدمش .
اروم گفت " برای این کار ، حالت به اندازه ی کافی خوب هست ؟ "
" اره "
روز بعدش یه جورایی تکرار روز قبل بود ، با این تفاوت که یه کم بیشتر حرکات کششی و یوگا انجام دادم و حالم
خیلی بهتر بود . اگه سعی میکردم چیزی رو بلند کنم ، هنوزم بازوی چپم درد میگرفت ، ولی اگه حرکاتم رو اروم
میکردم و سریع حرکتش نمیدادم ، کاملا میتونستم ازش استفاده کنم .
فکر کردم ، بته ای که وایات برام اورده ، زنده میموند ، ولی قبل اینکه بتونه راست وایسته و بشه تو حیاط کاشتش ،
یه هفته کامل به تی ال سی نیاز داشت . شاید وایات نتونه مفهوم گیاه خانه گی رو درک کنه ، ولی برام خریده بودش
، و اون بیچاره برام ارزش داشت .
romangram.com | @romangram_com