#برایت_میمیرم_پارت_328
محکم بینمون برقرار باشه __ "
با خنده گفت " الان خیلی دیره "
اه کشیدم " میدونم " و دوباره سرم رو گذاشتم رو سینه اش " یه جنتلمن افه نمیاد "
"و این چی بهت میگه ؟ "
میگه که اون خیلی مغروره و من نیاز دارم که استحکاماتم رو بالا ببرم . البته یه مشکل بزرگ وجود داشت .
نمیخواستم که ببرمشون بالا . میخواستم از بین ببرمشون . عقل سلیم میگفت که بهتره بیخیال این ایستادگیم در
برابر نخوابیدن با اون بشم ، چون هیچ کاری نمیکردم جز این که نفسم رو حروم کنم . از یه طرف دیگه ، نمیشد که
بزارم همیشه هر چی اون میخواد بشه .
گفتم " بهم میگه که احتمالا بهتره برم تو یه متل ، تو یه شهر دیگه بمونم " اینو گفتم ، فقط برای این که لبخندش رو
از لبش پاک کنم . کار کرد .
یهو گفت " چی ؟ چی باعث شده یه همچین ایده ی احمقانه ای به ذهنت برسه ؟ "
" من تو یه شهر دیگه کاملا در امان خواهم بود ، درسته ؟ میتونم با یه اسم جعلی برم اونجا و __ "
گفت " فراموشش کن . امکان نداره بزارم فرار کنی " بعد فهمید که من حالا وسیله ی نقلیه دارم ، و هیچ جورم
نمیتونه در طول روز ، وقتی سر کاره ، روی من کنترلی داشته باشه . به هر حال که نداشت ، چون اگه میخواستم برم ،
تنها کاری که لازم بود بکنم ، این بود که گوشی رو بردارم و به هر کدوم از اعضای خانواده ام که میخوام زنگ بزنم و
اونا میومدن دنبالم . در این مورد ، مادر خودشم این کارو برام میکرد . جمله اش رو تموم کرد " اه ، لعنت "
romangram.com | @romangram_com