#برایت_میمیرم_پارت_327

اتفاقی بود که میوفتاد . چون جیسون از اون ادمای زود رنج بود که سریع شکایت میکرد .

" موافقم " وایات یه لحظه ای بهم نگاه کرد بعد اندوهناک سرش رو تکون داد و من رو به سمت خودش کشید .

اروم شدم ، دست هام رو به دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی سینه اش قرار دادم . اونم گونه اش بالای سرم

گذاشت .

زمزمه کرد " حالا میفهمم که چرا این قدر به اطمینان نیاز داری . ضربه ی بزرگی خوردی . این که شوهرت و

خواهرت رو در حال بوسیدن همدیگه پیدا کنی "

اگه چیزی باشه که واقعا ازش متنفر باشم ، اون اینه که مردم به حالم تاسف بخورن . در این مورد ، اصلا نیازی نبود .

من به زندگی خودم ادامه دادم و جیسون رو تو گرد و خاک پشت سرم جا گذاشتم . اما نمیتونستم بگم که " اوه ،

اصلا اذیت نشدم " چون این یه دروغ گنده بود و اون میفهمید و فکر میکرد که هنوزم انقدر اذیت میشم که نمیتونم

همچین چیزی رو قبول کنم . برای همین زیر لبی گفتم " پشت سر گذاشتمش . و مرسدس رو به دست اوردم "

فقط این که الان مرسدسم رو نداشتم ، چون الان یه تیکه فلز مچاله شده و اشغالی بود .

" ممکنه بیخیال ازرده خاطر بودنت شده باشی ، ولی هنوز نتونستی اون تجربه رو پشت سر بذاری . باعث شده محتاط

باشی "

حالا داشت کاری میکرد که مثل یه پرنده ی بیچاره و اسیب دیده به نظر بیام . خودمو عقب کشیدم و بهش اخم کردم

. محتاط نیستم . باهوشم . این دوتا باهم فرق دارن . میخوام مطمئن شم که قبل اینکه باهات بخوابم ، یه رابطه ی


romangram.com | @romangram_com