#برایت_میمیرم_پارت_317


نمیخوابه ، مگه رابطشون خیلی جدی باشه ، و منظورش از جدی هم اینه که حداقل حلقه ی نامزدی دستش باشه . این

نظر رو داشت که مردا ، موجوداتی ساده هستن که بیشترین ارزش رو برای چیزی میزارن ، که بیشتر از همه براش

تلاش کردن . با قاعده اش موافق بودم ، ولی شاید با استعمال و کاربردش اونقدر موافق نبودم . منظورم اینه که ، به

موقعیت الانم با وایات نگاه کنین . اصلا نیاز نداشت که سخت برای بدست اوردنم تلاش کنه . تنها کاری که لازم بود

بکنه ، این بود که گردنم رو ببوسه . پشیمونم از روزی که پی به این نقطه ضعفم برد . البته ، اگه بخوام با خودم صادق

باشم ، اون تنها مردیِ که به این اسونی میتونست باعث شه کنترل خودم رو از دست بدم .

جنی سوئیچ ماشین اجاره ای رو روی پیشخوان اشپزخونه انداخت ، و رفت دنبال وایات، که یه نگاهی به طبقه ی اول

خونه بندازه ، که شامل اشپزخونه ، اتاق صبحونه ، اتاق ناهار خوری اصلی ) که خالی بود ( ، اتاق نشیمن ) ایضا ( ، و

اتاق خانواده بود . یه دفتر کوچیک هم درست خارج اشپزخونه داشت که امروز کشفش کرده بودم ، ولی زحمت

نشون دادن اونو به خودش نداد . کوچیک بود ، شاید یه اتاق 6 در 6 بود . بیشتر به درد کمد یا ابدار خونه میخورد تا

یه دفتر ، اما وسایل ضروری رو اونجا داشت . میز ، قفسه های بایگانی ، کامپیوتر ، پرینتر ، تلفن . هیچ چیز جالبی تو

قفسه ی بایگانی نبود . با کامپیوترش یه کم بازی کرده بودم ، ولی نگاهی به فایل هاش ننداختم . منم حدود خودم رو

دارم .

دنبالشون نرفتم ، ولی شنیدم که وایات تو اتاق خانوادگی مکث کرد و تلویزیون رو روشن کرد _ میخواست چک کنه

ببینه کنترلش رو خراب کردم یا نه ، هاه ؟ نیشم باز شد . این فکر به ذهنم رسیده بود که باطریشو دربیارم ، ولی بعد

romangram.com | @romangram_com