#برایت_میمیرم_پارت_315
خودمو نازپرورده کردم . تلویزیون دیدم . چرت زدم . یه عالم لباس رو گذاشتم تو ماشین لباس شویی . و بته ی
تقریب بهبود یافته رو بردمش نزدیک پنجره تا نور افتاب بهش بخوره . که این کارم نیاز به بلند کردن و تکون دادن
داشت که دردناکم بود ، ولی انجامش دادم چون بته نیاز به کمک داشت . همچنین زنگ زدم به موبایل وایات که
رفت رو پیغام گیر . براش پیغام گذاشتم که یه کم غذای گیاه بگیره .
موقع ناهار زنگ زد " حالت چطوره ؟ "
" هنوزم درد دارم ، ولی در غیر این صورت خوبم "
" درباره ی جیسون حق با تو بود "
" بهت گفته بودم که "
" شاهدش بدجور خوب بود . فرمانده گری . همسر سابقت و رئیس پلیس یکشنه شب ، تو یه کلوپ کوچک داشتن
گلف بازی میکردن ، پس امکان نداره که اون تونسته باشه به تو تیراندازی کنه . فکر نکنم به کسی دیگه ای فکر
کرده باشی ، که ممکن باشه بخواد تورو بکشه ؟ "
" هیچ نظری ندارم " بهش فکر کرده بودم ، اما هیچی به ذهنم نرسیده بود .
به این نتیجه رسیدم : به دلیلی که هیچی ازش نمیدونستم ، یه نفر سعی داره منو بکشه ، و این اصلا چیز خوبی نیست
.
پایان فصل 70
وقتی اون روز بعد از ظهر وایات برگشت خونه ، یه تاوروس سبز رنگ هم دنبالش بود . رفتم تو گاراژ ، و منتظر بودم
romangram.com | @romangram_com