#برایت_میمیرم_پارت_314

" وقتی پیشرفت کردی ، بقیه خیلی بی میل بودن ؟ "

" البته که بودن . اگه این طور نبود که ادم نبودن . سعی میکنم لگد مالشون نکنم ، اما در عین حالم رئیسشونم و اونا

اینو میدونن "

و نگران نبود که شاید لگد مالشون کنه . اینو نگفت ولی نیازم به گفتشون نبود . وایات حوصله ی مسخره بازی از

طرف اونها رو نداشت .

باهاش تا گاراژ رفتم و دم در برای خداحافظی منو بوسید .

" وقتی داری خونه رو میگردی و سرو تهشو در میاری ، اگه چیزی پیدا کردی ، دور نندازش ، گرفتی ؟ "

" گرفتم . مگه این که نامه ای از یه دوست دختر قدیمی ات باشه یا یه همچین چیزی . اون موقع ممکنه تصادفا

اتیششون بزنم . میدونی که چطور این جور اتفاقا رخ میدن " باید میدونست . داشت از جیسون بازجویی میکرد ،

برای مظنون بودن در تلاش برای قتل ، ولی اصلش به این خاطر بود که پیامی که رو پیغام گیرم گذاشته بود رو

شنیده بود .

نیشش باز شد . در حالی که سوار ماشینش میشد ، گفت " هیچ نامه ای وجود نداره "

البته ، من نگاه کردم . روز ارومی داشتم . نیاز نبود که جایی برم یا کاری انجام بدم . نیاز نبود با کسی صحبت کنم .

با این همه زمانی که در دست داشتم ، بایدم نگاه میکردم . البته ، کشوی لباسش رو دوباره مرتب نکردم و یا

کنسرواشو بر اساس حروف الفبا نچیدم ، چون این کارا نیاز به تکون خوردن و بلند کردن داشت . به جاش اون روز


romangram.com | @romangram_com