#برایت_میمیرم_پارت_308
ظاهرش نرم شد و بدون هیچ حرفی من رو روی بازهاش بلند کرد . سرم رو روی شونه اش گذاشتم . در حالی که
منو از پله ها بالا میبرد گفتم زیاد این کارو انجام میدی . منظورم اینه که من رو این ور و اون ور حمل میکنی
لذت بخشه . فقط ارزو میکردم تحت این شرایط نبود اون ظاهر نرمش از صورتش پاک شد ، و دوباره عبوس شد
این که اسیب دیدی باعث میشه حس خیلی بدی داشته باشم . میخوام اون حرومزاده ای که این کارو کرده رو بگیرم
فاتحانه گفتم اه ها . حالا میدونی سالی چه حسی داشت هر چی که بتونم باهاش یه امتیازی کسب کنم . البته عموما
برای این کار ، تیرخوردن و تصادف ماشین رو پیشنهاد نمیکنم . از یه طرف دیگه ، از اون جایی که این اتفاقا افتاده ،
چرا ازشون استفاده نکنم ؟ احمقانه است که یه کارت برنده رو دور بندازی . حالا مهم نیست که چطور اون کارته به
دستت اومده .
دندون هامو مسواک زدم ، بعد کمک کرد تا لباسام رو دربیارم و گذاشتم رو تخت قبل اینکه از اتاق خارج بشه ،
خوابم برده بود .
کل شب رو خوابیدم . حتی وقتی وایات به رخت خواب اومده بود هم بیدار نشدم . وقتی صدای زنگ ساعتش بلند شد
، از خواب بیدار شدم و وقتی دستش رو برد بالا تا ساعت رو خاموش کنه ، با خواب الودگی نوازشش کردم .
پرسید " الان حالت چطوره ؟ " به پشتش غلت خورد و سرش رو به سمت من چرخوند .
" به اون بدی ای نیستم که فکرش رو میکردم . از دیشب بهترم . البته ، هنوز سعی نکردم از تخت بلند شم . پای
چشم هام سیاه شده ؟ " نفسم رو نگه داشتم و منتظر جوابش شدم .
romangram.com | @romangram_com