#برایت_میمیرم_پارت_306
باهاش رفتم بیرون ، یه تاهو بزرگ مشکی داشت .
مبادله اش کردم سریع تخم مرغ ها رو به هم زد ، بعد دوتا تخم مرغ دیگه هم تو یه ظرف کوچولوی دیگه شکوند
و اونارم هم زد .
با چی ؟ ماشینی که تو گاراژ نیست
یه اوالانچ . سه ماه پیش گرفتمش . اونم مشکیه
کجاست پس ؟
خواهرم لیزا ، دو هفته پیش ، وقتی ماشینش تو مغازه بود ، اونو ازم قرض گرفت اخم کرد انتطار داشتم دیگه تا
حالا ماشینمو بهم برگردونده باشه
تلفن بیسیم رو برداشت ، شماره گرفت ، و تلفن رو بین چونه و شونه اش قرار داد .
هی لیزا . همین الان یادم افتاد که ماشینم دست توئه . هنوزم ماشینت تو مغازه است ؟ برای چی انقدر طول کشیده ؟
یه لحظه گوش کرد اوکی ، مشکلی نیست . همونطور که گفتم ، تازه یادم افتاد مکث کرد . میتونستم صدای یه زن
رو بشنوم ولی نمیتونستم بفهمم چی داره میگه اون گفته ، هاه ؟ ممکنه بعد خندید . اره ، درسته . وقتی همه چیز رو
راست و ریست کردیم ، جزئیاتش رو بهت میگم . اوکی . باشه . میبینمت
دکمه ی خاموش رو زد و تلفن رو گذاشت رو میز ، بعد کارهایی که تا حالا کرده بود رو بررسی کرد بعدش باید چی
کار کنم ؟
romangram.com | @romangram_com