#برایت_میمیرم_پارت_299
هاش رو بالای سرم قرار داد .
گفت " کار پلیسی رو بزار به عهده ی من . مگه این که یهو یه دشمن خطرناک رو به یاد اوردی که تهدیدت کرده
بود تورو به قتل میرسونه ، که در این صورت ، حتما میخوام درباره اش بشنوم "
خودمو عقب کشیدم و بهش اخم کردم " منظورت اینه که من یه احمق بلوندم که در جا یه چنین چیزی رو به یاد
نمیارم ؟ "
اه کشید " من اینو نگفتم . اینو نمیگفتم چون تو احمق نیستی . یه عالم چیز هستی ، اما احمق بودن یکی از اونا نیست
"
" اوه ، آره ؟ دقیق چه " چیزایی " هستم ؟ " احساس خشن بودن میکردم ، چون اسیب دیده بودم و ترسیده بودم و
باید همه اینا رو سر یکی خالی میکردم دیگه ، مگه نه ؟ وایات پسر بزرگی بود ، میتوست از پسش بربیاد .
گفت " اعصاب خورد کن . ازار دهنده . کله شق . ماهر ، چون از این موضوع بلوند احمق بودن استفاده میکنی تا
بتونی اون چیزی که میخوای رو بدست بیاری ، و فکر میکنمم که معمولا هم همینطوره . پروسه ی فکریت تا سر حد
مرگ منو میترسونه . بی پروا . بامزه . سکسی . پرستیدنی " اروم گونه ام رو لمس کرد " قطعا پرستیدنی هستی . و
این موقتی هم نیست "
مرد ، مثل این که فقط من نبودم که مریض بودم ، مگه نه ؟ نزدیک بود بدجور عصبانی بشم : بعد اون با همین یه
جمله ی اخرش ، عصبانیتم رو فرو ریخت . پس اون فکر میکرد من پرستیدنی هستم ، هاه ؟ دونستنش خیلی خوبه ،
برای همین تصمیم گرفتم اون قسمت موقتی نبودن رو ندیده بگیرم . دوباره خم شد و منو بوسید ، بعد اضافه کرد "
romangram.com | @romangram_com