#برایت_میمیرم_پارت_300


برات میمیرم "

پلک زدم " این حرفت دخترونه بود . پسرا نباید از این چیزا بگن "

دوباره راست ایستاد " چرا نه ؟ "

"باید بگی : برات گلوله میخورم . فرقشون رو میبینی ؟ "

داشت سعی میکرد که نخنده " گرفتم . بیا ، بیا بریم تو "

اه کشیدم . باید دو تا پودینگ نان درست میکردم ، و زیاد حوصله اش رو هم نداشتم ، اما قول ، قوله . نه ، افراد

دپارتمان پلیس که نمیدونستن من قراره براشون پودینگ درست کنم ، ولی تو ذهنم قول داده بودم که این کارو

انجام بدم ، پس باید انجامش میدادم.

وایات دونات ها وشیر متراکم رو از روی صندلی عقب ماشین برداشت ، و بعد در صندوق عقب رو باز کرد و یه کیف

کرباسی که از توش رشته های سبز رنگی اویزون بود رو از صندوق عقب در اورد . در رو بست و به کیسه اخم کرد .

پرسیدم این چیه ؟

گفتم که برات یه بته میگیرم . بفرما

به گیاه پلاسیده ی بدبخت خیره شدم . اون رشته های سبز باید شاخه های خشک شده اش باشه . من باید به یه بته

چی کار کنم ؟

تو گفتی خونه یه دونه گیاهم نداره ، جوری گه انگار این جوری نمیشه توش زندگی کرد یا یه همچین چیزی . پس ،

romangram.com | @romangram_com