#برایت_میمیرم_پارت_288
نگاه کرد . بی صبری " هنوز اماده نشدی ؟ " رو صورتش نوشته شده بود .
سیانا بهش نگاه کرد و گفت " قیافه اینجاست "
گفتم " میدونم " و با احتیاط بلند شدم .
وایات از روی شونه هاش ، کنارش رو نگاه کرد جوری که انگار انتظار داره چیزی کنارش باشه " قیافه ؟ "
هر چهارتامون اداشو در اوردیم . یه چیزی زیر لبی زمزمه کرد ، چرخید و برگشت پیش بابا . میتونستیم صحبت
کردنشون رو بشنویم . فکر کنم بابا داشت یه چند تا نکته درباره ی زندگی کردن با 4 تا زن رو به وایات یاد میداد .
وایات مرد باهوشی بود .جیسون فکر میکرد که هر چی که لازمه رو خودش میدونه . ولی حق با وایت بود ، و ما باید
میرفتیم . میخواستم همین امشب پودینگه رو درست کنم . چون میدونستم فردا وضعم بدتر میشه .
که این موضوع رو به یادم انداخت ، که فردا میخواد منو کجا بزاره ، چون من خودم نظرای خودمو داشتم .
وقتی سوار ماشین شدیم ، بهش گفتم " نمیخوام برم خونه ی مادرت . نه اینکه دوسش نداشته باشم _ به نظر من اون
خیلی دوست داشتنیه _ ولی فکر کنم فردا از بس بدنم درد کنه که فقط بخوام خونه ات بمونم و کل روز رو از رخت
خواب برون نیام "
تو نور ماشین ، دیدم که یه نگاه نگران بهم انداخت " دوست ندارم تنها باشی "
" اگه فکر نمیکردی که تو خونه ات در امانم ، من رو نمیبردی اونجا "
" موضوع این نیست . به خاطر شرایط جسمانیت میگم "
romangram.com | @romangram_com