#برایت_میمیرم_پارت_287
دوره کلاس اموزش ماساژ دادن رفته بود _ گفته بود فقط برای تفریح داره میره _ برای همین در مورد ماهیچه های
دردناک ، اون کاربلد ما بود . معمولا جنی همین جور یه سر حرف میزنه ، ولی امشب به طرز غیر معمولی ساکت بود .
نه اینکه اخم کنه یا از این جور کارا _ البته بعضی مواقع این طوری میشه _ فقط یه جورایی انگار تو فکر بود و خودش
رو کنار میکشید . در حقیقت تعجب کردم که دور و برمون مونده تا ماشاژم بده ، چون معمولا یه عده از دوستانش
بودن که باهاشون میرفت بیرون ، یا قرار داشت ، یا میرفت مهمونی .
من عاشق این بودم که با خانواده ام باشم . انقدر سرم تو بدن های عالی شلوغ بود که کم پیش میومد بتونم با اونا
باشم . مامان درباره ی مشکلاتی که با کامپیوترش داشت ، باهامون صحبت کرد ، که شامل یه عالم اصطلاحات غیر
فنی بود ، مثل : " اون نمیدونم چی چی " یا " اون چیز کوچولوهه" .
مامان خوب با کامپیوتر کار میکرد ، اما هیچ دلیلی نمیدید که بره اصطلاحاتی رو یاد بگیره ، که به نظرش احمقانه
بودن . مثل مادربورد ، که به جاش میشه کلمه های نرمال دیگه ای رو استفاده کرد . در نظر اون ، " مادر بورد "
همون "اون قسمت اصلی " است . خودم کاملا درکش میکردم . و خدمات فنی! ) خنده داره ( هم انتظاراتش رو
براورده نکرده بود ، چون هر چی برنامه داشت رو uninstall کرده بودن ، بعدم reinstall کرده بودم ،
اخرم هیچ چیزش درست نشد
مامان گفت اونا مجبورش کرده بودن تا همه چیز رو خارج کنه و بعد دوباره بزارتشون سر جاش .
ولی بالاخره وقت رفتنمون رسید . وایات اومده بود کنار در . هیچی نگفت . فقط با نگاه مردی که میخواد بره ، به من
romangram.com | @romangram_com