#برایت_میمیرم_پارت_279


محتاطانه گفت " من دارم میرم بیرون " و رفت دنبال بابا .

در حقیقت ، یه جورایی به نظر میومد که انگار داره فرار میکنه . نمیدونم چه انتظاری داشت . شاید فکر کرده بود که

ما باید درباره ی شرایط خودم صحبت کنیم ، ولی شما که میدونین من وقتی نخوام به یه چی فکر کنم ، به هر چیزی

فکر میکنم ، جز خود اون موضوع ؟ اینو از مامان ارث برده بودم . خیلی بهتر بود که راجع به سالی صحبت کنیم که

سعی کرده بود شوهرش رو زیر بگیره ، به جای اینکه به این فکر کنیم که یه نفر سعی کرده منو بکشه .

البته ، این موضوع ، مثل یه گوریل 911 پوندی بود . ممکنه بتونیم بزاریمش یه گوشه ، ولی نمیتونستیم فراموشش

کنیم .

سایانا که رفته بود خونه اش تا لباسش رو عوض کنه ، رسید اونجا . شلوارک و تی شرت پوشیده بود . جنی هم عین

یه نسیم اومد تو . یه لباس زرد کمرنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد . سرحال بود و باید سریع تصادف ماشین

رو براش تعریف میکردیم . سر میز شام ، و در حین خوردن همبرگر های اب دار ، این موضوع بحثمون بود . البته ،

میز شام خوریمون ، همون میز پیک نیکی بود که روی ایوان قرار داشت . اما اصولا یکی هستن دیگه .

وقتی مامان از وایات پرسید که تصمیم داره چی کار کنه ، اون جواب داد " قراره فردا با همسر سابق بلر صحبت کنم

. بلر میگه کار اون نیست ، اما از لحاظ اماری بهتره که باهاش صحبت کنم "

شونه بالا انداختم " خودت میدونی . همون طور که گفتم ، از زمان طلاق ، من ، نه دیدمش نه باهاش صحبت کردم "
وایات به خانواده ام که شدیدا علاقه مند به نظر میومدن ، گفت " اما اون زمان که خبر تیر خوردن بلر پخش شده بود


romangram.com | @romangram_com