#برایت_میمیرم_پارت_278


" بیخیال ماشین . من بودم یه بولدوزر کرایه میکردم و میوفتادم دنبالش ! چرا ماشین رو نبرده بود عقب و دوباره

امتحان نکرده بود ؟ "

" خب ، اسیب دیده بود دیگه . گفتم که بینیش شکست . و همینطور عینکش ، برای همین نمیتونستم ببینه . نمیدونم

چه اتفاقی بینشون میوفته . فکر نمیکنم سالی هرگز بتونه اونو ببخشه _ سلام ، وایات . ندیدم که اونجا وایستادی . بلر

، وقت نکردم چیزی بپزم ، برای همین همبرگر درست میکنیم "

به جایی که دو تا مرد در کنار چهار چوب در وایستاده بودن و گوش میکردن ، نگاه کردم . قیافه ای که روی صورت

وایات بود ، خیلی دیدنی بود . بابا که با ارامش همه ی حرفامون رو شنیده بود .

بابا با مهربانی گفت " برای من که خوبه . میرم منقل زغالی رو اماده کنم " از اشپزخونه گذشت و رفت تو ایوون که

اونجا منقل بزرگش رو نگه میداشت .

وایات یه پلیس بود . تازه شنیده بود که یکی سعی کرده کسی رو به قتل برسونه . البته من میدونستم که سالی بیشتر

قصد داشته پاهای جَز رو بشکونه ، نه این که بکشدش . همچنین وایات جوری به نظر میومد که انگار وارد یه دنیای

متفاوت شده .

با صدایی که انگار به زور دراومده باشه ، گفت " نمیتونست اونو ببخشه ؟ سعی کرده بود اونو بکشه "

گفتم " خب ، اره "

مامان گفت " شوهره دکوراسیون اتاقش رو عوض کرده " باید براش تصویری توضیح میدادیم ؟

romangram.com | @romangram_com