#برایت_میمیرم_پارت_277

البته میدونستم که جَز چجوری با مونیکا اشنا شده . اون تو دفتر تلفن ، بزرگترین اگهی رو داشت . و بنابر این جَز

بیچاره هم فکر کرده بود که حتما اون خیلی پولدار و معروفه که تونسته یه همچین اگهی بزرگی بزنه . مخ جَز این

جوری کار میکنه ) این طور فکر میکنه ( . و با اینکه 05 سال بود که ازدواج کردن ، ولی هنوزم هیچ نظری راجع به

مرز و خط سرحدی زنا نداشت . اگه فقط یه کم قبلش فکر میکرد و از بابا میپرسید که ایا تغییر دکور دادن فکر

خوبیه ، دیگه این مشکل به وجود نمیومد . چون بابام مخش کار میکرد و علمش رو داشت . بابایی من مرد باهوشی

بود .

با حالت ضعیفی پرسیدم " مونیکا کدوم اتاق رو تغییر داده ؟ "

" اون نخود فرنگی رو بزار رو صورتت " حرف گوش کردم ، و مامان گفت " اتاق خواب "

نالیدم . سالی کلی زحمت کشیده بود تا اون چیزایی که برای اون اتاق میخواست رو پیدا کنه و سراغ حراجی ها و

مزایده های زیادی رفته بود تا بتونه انتیک های خوبی رو پیدا کنه .

بعضی هاشون از اون اشیای قدیمی و باارزش بود . " جَز با مبلمان سالی چی کار کرده ؟ "

اصولا گمان میکنم که مبلمان جَز هم بود ، ولی این سالی بود که احساس گذاشته بود و اونا رو خریده بود .
" اون دیگه ضربه ی اخر بود . مونیکا باهاش صحبت کرده بود که اون وسایل رو بزاره تو مغازه ی مرسولات خودش

، که وقتی گذاشتن ، در جا هم به فروش رفته بودن "

" چی ؟ " بسته ی نخود ها رو انداختم و با دهانی باز به مامان خیره شدم . چیزی که شنیده بودم رو هیچ جوره

نمیتونستم باور کنم . سالی بیچاره حتی نمیتونست دوباره اتاق خوابشو برگردونه به حالت اولش .

romangram.com | @romangram_com