#برایت_میمیرم_پارت_274
" فقط کبودی .و همه ی ماهیچه هام درد میکنن . یه ماشین از روبه رو خورد به سمت مسافر ماشینم ، برای همین
ضربه ی خیلی محکمی خوردم . ایربگ خورد تو صورتم و باعث شد خون دماغ شم "
" خوشحال باش که عینک نزاشته بودی . سالی " _ سالی ارلج یکی از نزدیک ترین دوستهای مامانه _ " ماشینش رو
داشت میبرد سمت خونه اش که ایربگش باز شد ، هم عینکش رو شکوند ، هم بینیش رو "
یادم نمیومد که سالی با ماشینش خورده باشه به خونه اش ، و مطمئنم که در این صورت مامان حتما بهم میگفت . من
و خواهرام وقتی کوچیک بودیم ، اون رو " عمه سالی " صدا میکردیم و همیشه با هم میگشتیم _ مامان و ما سه نفر ،
سالی و 5 تا بچه ی اون . وقتی با هم میرفتیم جایی ، گروهی برای خودمون بودیم .
سالی 4 تا پسر داشت و اخریم یه دختر بود . اسم پسرهاش رو از روی انجیل انتخاب کرده بود ، ولی هیچ اسم
دخترونه ای تو انجیل پیدا نکرده بود که ازش خوشش اومده باشه ، برای همین اسم هاشون این طور بود : متیو ،
مارک ، لوک ، جان و تمی . تمی همیشه احساس میکرد که کنار گذاشته شده ، چون اسمش بر طبق انجیل نبود ، برای
همین تا یه مدت اون رو ریزپاه صدا میکردیم ، ولی از این اسمم خوشش نمیومد . شخصا فکر میکردم ریزپاه ارلج
اسم خوبیه ، ولی تمی تصمیم گرفت که دوباره تمی صدا بشه و حتی نیاز به مشورت هم نبود .
" کی این اتفاق افتاده ؟ به من نگفته بودی ؟ "
گفت " اون نخودارو بزار رو صورتت " منم مطیعانه سرم رو به عقب خم کردم و کیسه ی نخود فرنگی یخ زده رو
گذاشتم رو صورتم . انقدر بزرگ بود که چشم هام ، گونه هام و بینیم رو میپوشوند . و لعنتی سردم بود .
romangram.com | @romangram_com