#برایت_میمیرم_پارت_273

سرش رو بیاره بالا گفت : " میخواستم یه چی بپزم ". مطمئن نبودم که میدونست منم یا نه فکر میکرد باباست ، ولی

مهم نبود .

" ولی از بس با اون کامپیوتر لعنتی کلنجار رفتم که الان دیگه وقت ندارم . نظرت چیه کباب سیخ __ " سرش رو بالا

اورد ، منو دید و چشم هاش قلنبه شد . با صدایی متهم کننده گفت " بلر مالوری " جوری که انگار خودم این بلا رو

سر خودم اورده باشم .

گفتم " تصادف ماشین " روی یکی از صندلی های اپن نشستم . " ماشین بیچاره ام مچاله شده . یکی سیم ترمزم رو

بریده و من نتونستم پشت علامت ایست توقف کنم ، و رفتم تو ترافیک تقاطع شلوغ پایین خیابونم "

در حالی که در فریز رو میبست ، با لحنی محکم و عصبانی گفت " دیگه نباید از این اتفاقا بیوفته . کافیه " و به جاش

در یخچال رو باز کرد " فکر کردم پلیس قاتل نیکول رو گرفته "
" گرفتن . اون این کارو نکرده . بعد از تیراندازی به نیکول ،این اون نبوده که به من شلیک کرده . خونه اش رو

ترک نکرده ، مگه برای رفتن سر کار . زنش براش شهادت داده ، و از اون جا که فهمیده شوهرش بهش خیانت

کرده ، درخواست طلاق داده ، برای همین نمیاد ازش دفاع کنه "

مامان بدون اینکه چیزی از یخچال برداره ، درش رو بست و دوباره در فریزر رو باز کرد . مامان به طرز ترسناکی با

کفایته ، برای همین این دودل بودن به من میگفت که اون چقدر ناراحته . این بار یه بسته نخود فرنگی یخ زده

دراورد و اونو تو یه حوله ی اشپزخونه ی تمیز پیچید .

گفت " اینو روی کبوری های صورتت نگه دار " و نخود فرنگی ها رو داد دستم " دیگه چه اسیبی دیدی ؟ "

romangram.com | @romangram_com