#برایت_میمیرم_پارت_272
دروغ بگه . بازم بررسی خواهند کرد ، ولی به نظر میاد کار اون نیست . یه نفر دیگه سعی داره تورو بکشه "
با اینکه وایستادیم تا دونات و شیر متراکمی که برای تهیه ی پودینگ نان بهشون احتیاج داشتم رو بگیریم ، ولی بازم
زود رسیدیم خونه ی مامان و بابا . وایات همه چیزای دیگه ای که برای پودینگ نیاز داشتمو تو خونه داشت ، که
شامل ماهی تابه هایی به اندازه ی مورد نیازم هم میشد . بله ، ماهیتابه ها . جمع . 4 جین دونات گرفته بودیم . بوشون
دهنمو اب انداخته بود ، اما انقدر قوی بودم که خودمو کنترل کنم و حتی درشم باز نکردم .
پدر درو باز کرد . و در حال بررسی صورتم مکث کرد ، بعد با صدایی خیلی اروم گفت " چه اتفاقی افتاده ؟ "
گفتم " ماشینم رو داغون کردم " بغلش کردم و بعد رفتم به سمت اشپزخونه تا با مامانم روبه رو شم . پشت سرم
شنیدم که بابا و وایات داشتن با صدای ارومی حرف میزدن ، و این طور برداشت کردم که وایات داره ماجرا رو براش
تعریف میکنه .
در اخر ، سعی نکرده بودم که کبودی ها رو بپوشونم . خب ، در حقیقت شلوار بلند پوشیده بودم ، که کتان بود با
بافتی سبک و نوارهای صورتی و سفید . و یه تیشرت سفیدم پوشیده بودم که رو کمرم گره میخورد . چون اگه
شلوارک میپوشیدم ، کبودی های پاهام خودشونو نشون میدادن ، و ممکن بود یکی فکر کنه وایات منو زده و حسشم
نمیومد که در اون صورت ازش دفاع کنم . ولی کبودی های زیر چشم ها رو پنهان نکردم ، چون فکر کردم اون
جوری اگه مامان بخواد کاری در مورد صورتم انجام بده ، اون وقت ارایشم ، صورتمو خراب میکرد .
مامان کنار در باز فریزر وایستاده بود و داشت توشو نگاه میکرد . وقتی شنید که وارد اشپزخونه شدم ، بدون اینکه
romangram.com | @romangram_com