#برایت_میمیرم_پارت_264
" سیانا یه دست از کلید خونه ات داره ، مگه نه ؟ من بهش زنگ میزنم "
" کلیدای خودمو میخوام . کیفمو میخوام " بعد از همه ی اتفاقایی که امروز افتاده بود ، نداشتن کیفم اون ضربه ی
اخر بود و باعث شد که دیگه نتونم تحمل کنم . ظاهرا وایات فکر کرده بود که در حال حاظر نمیتونم منطقی باشم . و
فقط در حالی که گریه میکردم ، در اغوشش نگهم داشت و به عقب و جلو تکونم داد .
در همون حالم گوشیش رو در اورد و به سیانا زنگ زد . به خاطر بازجویی ، هنوز به هیچ کدوم از اعضای خانواده ام
نگفته بودن که امروز صبح چه اتفاقی افتاده ، و وایات خیلی خلاصه براش توضیح داد : من امروز صبح با ماشینم
تصادف کردم ، ایربگ باز شده بوده و اسیب ندیده بودم . حتی به بیمارستان هم نرفته بودم ، ولی هنوز کیفم رو از تو
ماشینم خارج نکرده بودن و نمیتونستم وارد خونه ام بشم . میتونه در رو برای من باز کنه ؟
وایات گفت که اگه نمیتونه بیاد ، میتونه یکی از افسرها رو بفرسته تا کلید رو ازش بگیرن .
میتونستم صدای سیانا رو بشنوم که ترسیده بود ، ولی نمیتونستم بفهمم که دقیقا چی داره میگه . البته ، اینکه وایات با
ارامش جوابش رو میداد ، مطمئنش کرد ، و وقتی گوشی رو قطع کرد ، گفت " در حدود 71 دقیقه ی دیگه اینجاست
. میخوای برگردی تو ماشین که کولرش روشنه ؟ "
میخواستم . صورتم رو پاک کردم _ خیلی با احتیاط _ و ازش پرسیدم که دستمال داره یا نه . نداشت . مردا اصلا
مجهز نیستن .
" البته ، اگه بخوای ، یه رول دستمال توالت تو صندق عقب ماشین دارم "
romangram.com | @romangram_com