#برایت_میمیرم_پارت_263


" خونه ی من که مبله است . دیگه نیازی نداریم "
اه . گیراییم یه کم کند شده بود ، چون تازه فهمیدم که چی داره میگه . " منظورم این نبود که بیام با تو زندگی کنم .

منظورم این بود که ... فقط جا به جا بشم . این اپارتمانم رو بفروشم و یکی دیگه بگیرم . فکر نمیکنم که اماده ی

زندگی کردن تو یه خونه باشم ، چون وقت ندارم از حیاط ، باغچه و این چیزاش نگهداری کنم "

" چرا دو بار جابه جا شی ، وقتی با یه بار هم میتونی ؟ "

حالا که میدونستم از چی داره صحبت میکنه ، راحت میتونستم منظورش رو بفهمم " فقط به خاطر اینکه به فرمانده

گری گفتی من نامزدتم ، دلیل بر این نمیشه که واقعا همینطور باشه . همین جوری جلو جلو برا خودت پیش نرو . ما

هنوز حتی سر قرارم نرفتیم ، یادته ؟ "

5 روزه که تقریبا از هم جدا نشدیم . دیگه از قرار گذاشتن ، گذشتیم " "

" ارزو بر جوانان عیب نیست " . جلوی در خونم وایستادم و همون لحظه ، درست مثل اینکه یه ضربه بهم وارد شده

باشه ، فهمیدم که نمیتونم وارد خونه ی خودم بشم . کیفم رو نداشتم ، کلیدم رو نداشتم . کنترلی روی زندگیم رو

نداشتم . یه نگاه وحشت زده بهش انداختم ، بعدم رو پله ها نشستم و زدم زیر گریه .

وایات گقت " بلر ... عزیزم " ولی نپرسید که مشکل چیه . فکر کنم اگه میپرسید ، یه دست میزدمش . به جاش کنارم

نشست و بازوش رو دورم قرار داد و در اغوشم گرفت .

با گریه گفتم " نمیتونم برم تو . کلیدهامو ندارم "


romangram.com | @romangram_com