#برایت_میمیرم_پارت_262


وقتی به تقاطعی که تصادف اونجا اتفاق افتاده بود رسیدیم ، چشم هامو بستم . نمیدونستم که ایا میتونم یه روزی،

بدون به یاد اوردن این حادثه ، پشت اون علامت توقف وایستم . وایات به سمت اون خیابونی که به خونه ی من راه

داشت پیچید و گفت " حالا میتونی چشم هاتو باز کنی "

خاطره ی صدای جیغ لاستیک های ماشین رو از سرم بیرون کردم و چشم هامو باز کردم . حالا که تقاطع رو رد کرده

بودیم ، همه چیز عادی ، اشنا و امن به نظر میومد . اپارتمانم ، در سمت راست نمایان شد و وایات ماشین رو به زیر

ایوان برد . به دور و برم نگاه کردم ، و به یاد اوردم که وقتی افسر پلیس ماشینم رو به خونه اورده بود ، دروازه باز

بوده . ایا اون موقع ، اون کسی که ترمزم رو دست کاری کرده بود _ هنوزم فکر میکردم که دواین بیلی مظنون اصلیه

_ این دور و بر در کمین نشسته بوده ؟ دیده بود که ماشینم رو اوردن و فکر کرده بود که اگه نمیتونه از یه راه منو

بگیره ، از یه راه دیگه وارد بشه ؟

سر بسته گفتم " فکر کنم جابه جا بشم . دیگه اینجا احساس امنیت نمیکنم "

وایات از ماشین خارج شد و ماشین رو دور زد تا در رو برام باز کنه و کمک کرد که از ماشین خارج شم .

گفت " فکر خوبیه . در حالی که داری بهبود پیدا میکنی ، ما هم وسایلت رو جمع میکنیم و میاریمشون خونه ی من .

با مبلمان خونه ات میخوای چی کار کنی ؟ "

یه جوری نگاهش کردم که انگار ادم فضاییه " منظورت چیه که میخوام با مبلمانم چی کار کنم ؟ هر جا که برم ، به

مبلمانم نیاز دارم "

romangram.com | @romangram_com