#برایت_میمیرم_پارت_260

خودم رو کنترل کردم که یکی نزنمش _ وایات رو میگم ، نه فرمانده رو _ و با رئیسش دست دادم .

. خب ، میخواستم دستم رو تکون بدم ، اما به جاش فرمانده گری ، فقط خیلی ارون دستم رو نگه داشت ، جوری که

انگار میترسید بهم اسیب برسونه . میترسیدم الان ، از اخرین بارکه خودم رو تو اینه نگاه کرده بودم ، خیلی بدتر به

نظر بیام . اول که وایات گفت " صورت کوچولوی بیچاره ات " و حالا هم فرمانده جوری با من رفتار کرده بود که

انگار یه تیکه شیشه ی شکستنی هستم .

فرمانده موقرانه گفت " اتفاقی که امروز صبح افتاد ، واقعا وحشتناک بود . ما ادمکش های زیادی تو این شهر نداریم

، و میخوایم که به همین صورت هم باقی بمونه . ما این مسئله رو حل میکنیم خانم مالوری ، بهتون قول میدم "

گفتم " ممنون " . دیگه چی میتونستم بگم ؟ عجله کنین ؟ کاراگاه میدونستن که دارن چی کار میکنن و باور داشتم

که کارشون رو خوب بلدن _ همونطور که منم تو بعضی چیزای به خصوص ، خوب هستم .

گفتم " رنگ موهاتون واقعا خیلی خوبه . شرط میبندم که اگه یه بلوز ابی بپوشین ، دیگه عالی به نظر میاد ، این طور

نیست ؟ "

به نظر میومد جا خورده ، و وایات زیرزیرکی کمرم رو ویشگون گرفت .

فرمانده گری گفت " خب ، اینو نمیدونم " و یکی از اون خنده هایی کرد که مردا وقتی احساس میکنن راحت نیستن

، اون طور میخندن .

مطمئنش کردم " من میدونم . ابی فرانسوی . مطمئنا 01 تا بلوز به این رنگ دارین ، مگه نه ؟ برای اینکه خیلی


romangram.com | @romangram_com