#برایت_میمیرم_پارت_259
اروم گفت " صورت کوچولوی بیچاره ات " در حالی که بازرسیم میکرد ، موهام رو هم به عقب نوازش میکرد .
من تو استگاه پلیس همینجور بیخود نشسته بود تا صورتم باد کنه و پا چشام سیاه شه .
وقتی یکی از پلیس ها ، یه کیسه پلاستیکی ساندویچ رو بهم داد ، اون رو با یخ پر کردم و دائم میزاشتمش رو صورتم
و برش میداشتم ، پس هر چقدر هم که بد به نظر میومد ، بدتر از اونی نبود که واقعا میتونست باشه . همچنین نوار
چسبدار هم روی بریدگی بینیم گذاشته بودم . فکر میکردم شبیه یه بوکسری هستم که تازه دعواش تموم شده .
یه نفر گفت " جی . و " و هر دومون به سمت صدا برگشتیم . یه مرد موخاکستری که لباس رسمی خاکستری رنگ
هم پوشیده بود ، به سمت ما اومد . با اون رنگ مو ، شخصا فکر میکردم که باید لباسی بپوشه که رنگاش بیشتر باشه ،
یا شاید یه بلوز خوشگل ابی رنگ ، تا به ادم این حس رو القا نکنه که انگار لباساش بی ارزشه . مونده بودم که واقعا
زنش هیچی از مد سرش نمیشه . قد کوتاه و چهارشونه بود ، و شبیه بازرگانا به نظر میومد . البته وقتی جلوتر اومد ،
میتونستم ببینم که نگاه مشخص و تند و تیز پلیسی رو داره .
وایات گفت " فرمانده " . که از این حرفش استنباط کردم که اون رئیس پلیسه ) باهوشیا ! ( . رئیس وایات . اگه قبلا
دیده باشمش هم به یاد نمی اوردمش . در حقیقت ، تو اون لحظه ، حتی نمیتونستم اسمش رو هم به یاد بیارم .
فرمانده پرسید :" این همون خانم جوانیه که کل دپارتمانمون دربارش صحبت میکنن ؟ " با کنجکاوی زیاد داشت
نگاهم میکرد .
وایات گفت " خودشه . فرمانده ، ایشون نامزدم بلر مالوری هستن . بلر ، ایشون ویلیام گری ، رئیس پلیس " .
romangram.com | @romangram_com