#برایت_میمیرم_پارت_258
در حالی که چشم هاش میدرخشید بهم نگاه کرد " خودم یکی دوباری خواستم که خفه ات کنم "
اسانسور ایستاد ، درش باز شد و ما ازش خارج شدیم . جوابی به جمله ی اخرش ندادم ، چون فهمیدم که سعی داره
به اندازه ای عصبانیم کنه ، که همینجوری یه حرفی از دهنم خارج بشه _ مثلا اون رو متهم کنم که خودش به ترمز
هام دست زده ، چون تصدیق کرده بود که دلش میخواسته منو بکشه _ و اون موقع منم مجبور شم ازش عذرخواهی
کنم ، چون البته که اونم همچین منظوری نداشته و من اینو میدونستم .
به جای اینکه تسلیم شم ، کثیف بازی کردمو در دهنم رو بسته نگه داشتم . وقتی رفتیم تو پارکینگ ، وایات کمرم رو
گرفت و برم گردوند تا روبه روش قرار بگیرم . گفت " واقعا متاسفم " به بوسه ی اروم روی پیشونیم گذاشت " این
چند روز گذشته ، خیلی برات سخت گذشته ، مخصوصا امروز ، و من هر چقدرم که اعصابم خورد بود ، نباید دست
مینداختمت " دوباره بوسم کرد . صداش گرفته تر شده بود " وقتی تو تقاطع شروع کردی به چرخ خوردن و اون
ماشین اولی خورد بهت ، احساس کردم قلبم وایستاد "
خب ، جهنم ، هیچ دلیلی نداشتم که خرده بگیرم ، مگه نه ؟
سرم رو بهش تکیه دادم و سعی کردم به ترس وحشتناکی که امروز صبح احساسش کرده بودم، فکر نکنم . اگه
اینقدر برای من بد بوده ، دیگه اون چه حسی داشت ؟
میدونستم که خودم چه حسی داشتم ، اگه این من بودم که پشتش وایستاده بودم و میدیدم که داره جلوی چشمم
میمیره . مطمئن بودم که اون فکر کرده بود من دارم میمیرم .
romangram.com | @romangram_com