#برایت_میمیرم_پارت_257


. بعضی ها خیلی واضح ، بعضی هام وانمود میکردن که نگاه نمیکنن . اروم به سمت اسانسور خرامیدم ، و بزارین

بهتون بگم که دردهای مختلفی خودشون رو بروز دادن ، پس خرامیدن درد داره . خزیدن بهتر بود ، ولی ادم که

نمیتونه با ابهت بخزه .

احساساتم جریحه دار شده بود و میخواستم که اینو بدونه .

در اسانسور باز شده و دو تا یونیفرم خارج شدن . خب ، اون یونیفرم ها که توشون مرد بود ، ولی شما میدونین

منظورم چیه . بی هیچ حرفی من و وایات سوار اسانسور شدیم و اون دکمه رو زد .

تا در اسانسور بسته شد ، گفت " منظوری نداشتم " یه نگاه کثیف بهش انداختم ولی چیزی نگفتم .

با صداییکه یه کم گرفته بود و خشن شده بود گفت " طی 4 روز ، دوبار نزدیک بود جلوی چشمم کشته بشی . اگه

بیلی این کارو نکرده ، پس یه جایی ، یه دشمنی برای خودت داری . باید یه دلیلی وجود داشته باشه . شاید یه چیزی

رو بدونی ، ولی ندونی که میدونیش . من دارم سعی میکنم اطلاعاتی رو بدست بیارم که بتونه مسیر درست رو به من

نشون بده "

گفتم " فکر نمیکنی ، قبل اینکه برداشت کنی هزاران نفر هستن که دلشون میخواد منو بکشن ، باید بری شاهد

دواین بیلی رو چک کنی ؟ "

" شاید گزافه گویی کردم "

شاید ؟ گزافه گویی ؟ " اوه ؟ اون وقت فکر میکنی چند نفر هستن که واقعا میخوان منو بکشن ؟ "

romangram.com | @romangram_com