#برایت_میمیرم_پارت_251

همچنین گمان میکردم که درد های دیگه ای هم خواهم داشت که پای چشم سیاه شدن در برابرشون هیچ بود .

وایات کیفم رو پیدا نکرده بود ، برای همین گوشیم همراهم نبود . کیفه یه جایی تو ماشین بود ... و ماشینم تو

پارکینگ پلیس و پشت در های بسته ، محفوظ بود . تیم قانونی تو صحنه ی جرم ، حداقل سطح خارجی ماشین رو

بررسی کرده بود که مبادا اوارق چی هایی که قرار بود جابه جاش کنن ، مدرکی رو از بین ببرن . بعدا تمام تلاششون

رو هم در مورد قسمت داخلی ماشین انجام میدادن . وایات گفته بود که اون موقع کیفم رو پیدا میکنن . میتونستم

بدون همه ی چیزایی که تو کیفم بود سر کنم ، به جز دسته چک و کیف پولم . چون اون جوری مجبور بودم همه ی

کارت بانک ها ، گواهینامه ی رانندگیم ، کارت بیمه و چیزای دیگه رو دوباره تعویض کنم . خیلی دردسر میشد ،

بنابراین امیدوار بودم که کیفم پیدا شه .

هنوز به مامان زنگ نزده بودم ، چون با خودم گفتم ، این که یکی سعی کرده بود منو بکشه _ دوباره _ بدون شک

بدتر از این بود که بگم تصادف کردم . پلیس ها دائم برام یه چیزی میاوردن که بخورم یا بنوشم . حدس میزنم ،

داستان شکلات خواستنم در روز یکشنبه رو شنیده بودن و فکر میکردن به تغزیه نیاز دارم . یه زن ، که یه لباس

پلیسی ابی رنگ پوشیده بود و عبوس و جدی به نظر میومد و موهاشو محکم از پشت بسته بود ، برای یه کیسه

پاپکرن اورد و معذرت خواهی کرد که چیز دیگه ای نداشته که بهم بده . قهوه نوشیدم . نوشابه رژیمی نوشیدم . بهم

ادامس ، شیرینی پنیر ، چیپس سیب زمینی و بادوم زمینی تعارف کرده بودن . بادوم زمینی و پاپکرن رو خوردم ، و

بقیه رو رد کردم ، و گرنه باد میکردم .


romangram.com | @romangram_com