#برایت_میمیرم_پارت_249


" خوبم " به جز اینکه داشتم مثل چوب خشک میشدم ، و احساس میکردم با چماق زدنم . " البته ، سردمه "

کتش رو دراورد و دورم گذاشت . گرمای بدنش رو داشت و روی پوست سردم حس خیلی خوبی بهم میداد . کتش

رو محکم تر دور خودم گرفتم و با چشم هایی بزرگ شده بهش نگاه کردم " من بازداشتم ؟ "

گفت " البته که نه " صورتم رو بین دو تا دست هاش گرفت و انگشت شستش رو به روی لب هام حرکت داد .

همینجور لمسم میکرد ، انگار که میخواد مطمئن شه سالمم . دولا شد و گفت " فکر میکنی بتونی بیای پاسگاه و یه کم

به ما توضیح بدی ؟ "

با ترس گفتم " مطمئنی بازداشت نیستم ؟ "

011 درصد " "

" پس دیگه برای چی باید بیام پاسگاه ؟ اون زنه مرده ؟ به خاطر ادمکشی با ماشین مجرم حساب میشم ؟ " ترس

وجودم رو فرا گرفت و احساس کردم که لبهام میلرزن .

" نه عزیزم ، اروم باش . اون زنه خوب میشه . هشیار بود و معقولانه با پزشک ها صحبت میکرد . احتمالش هست که

گردنش اسیب دیده باشه ، برای همین خیلی با احتیاط از ماشین خارجش کردن "

با بدبختی گفتم " همش تقصیر منه " سعی میکردم گریه نکنم .

سرش رو تکون داد . با لحن محکمی گفت " نه . مگر اینکه خودت سیم ترمزت رو بریده باشی "

دواین بیلی از بند ازاد شده بود ، ولی دوباره فراخونده بودنش و ازش بازجویی کرده بودن . به من اجازه نداده بودن

romangram.com | @romangram_com