#برایت_میمیرم_پارت_248

پلیس ها از دو سمت سعی میکردن که ترافیک رو باز کنن . ماشین های پلیس دیگه ای هم وارد صحنه ی تصادف

شدن . ماشین های بدون نشانی هم بودن ، و با تعجب رفیق هام ، مکلنس و فارستر رو دیدم . کاراگاه ها تو این

صحنه ی تصادف چی کار داشتن ؟ اونا با وایات و اون افسری که زیر ماشینم رفته بود ، صحبت کردن . مکلنس هم

به پشت رو زمین دراز کشید و به زیر ماشینم رفت . این دیگه برای چی رفت ؟ چرا همه داشتن زیر ماشینم رو نگاه

میکردن ؟ اومد بیرون ، یه چیزی به وایات گفت . وایات هم چیزی رو به یکی از افسرها گفت و قبل اینکه بدونم ،

یکی از افسرها به سمتم اومد و کمک کرد که بلند شم . بعدم من رو به سمت یکی از ماشین های گشت برد . خدای

بزرگ ، داشت دستگیرم میکرد؟
اما صندلی جلو سوارم کرد و موتور ماشین روشن بود و کولرش هم روشن . دریچه اش رو برگردوندم تا بادش

مستقیم به صورتم بخوره . اینه ی جلو رو جوری نگرفتم که بتونم صورت خودم رو ببینم . ممکن بود کل صورتم

کبود شده باشه ، ولی نمیخواستم که بدونم .

اولش باد کولر خوب بود ، ولی بعد از یه چند دقیقه سردم شد . دریچه رو بستم ، اما چندان کمکی نکرد . بازوهام رو

بغل کردم . نمیدونم چقدر اون جا نشستم و از سرما یخ بستم .

در حالت عادی باد کولر رو تنظیم میکردم ، اما یه جورایی دلم نمیخواست تو ماشین پلیس خرابکاری کنم . اگه

ماشین وایات بود که این کارو میکردم ولی نه ماشین یه افسر گشت . یا شایدم گیج تر از این حرفا بودم که بخوام

کاری بکنم .

بعد از یه مدتی وایات اومد و در رو باز کرد " حالت چطوره ؟ "

romangram.com | @romangram_com