#برایت_میمیرم_پارت_245


معطر . اما اژیر های ماشین پلیس و اخطارهاشون درست مثل اون موقع بود . شاید زمان بیشتری از اون چیزی که

فکرش رو میکردم گذشته بود . کی پلیس ها رسیدن اینجا ؟

یه پزشک اورژانس کنارم زانو زد . نمیشناختمش . دلم کیشا رو میخواست که قبلا بهم شکلات داده بود . گفت " بزار

ببینیم چی اینجا داریم " ، اما داشت بازوی راستم رو میگرفت . احتمالا فکر کرده که این بانداژ تازه زده شده .

گفتم " خوبم . این دستم قبلا بخیه خورده "

" این همه خون از کجا اومده ؟ " داشت نبضم رو میگرفت بعدم یه چراغ قوه ی مدادی کوچک رو از این چشمم به

سمت اون یکی حرکت داد .

" از بینیم . ایر بگ باعث شد خون دماغ شم "

گفت " با در نظر اتفاقی که ممکن بود برات بیوفته ، خدا پدر ایربگ رو بیامرزه . کمربندت رو بسته بودی ؟ "

سرم رو تکون دادم و اونم چک کرد که کمربند اسیبی بهم وارد نکرده باشه ، بعدم فشار خونم رو اندازه گرفت .

حدس بزنین چطور بود ؟ فشارم بالا بود .

از اون جایی که در کل اون قدر بد نبودم ، رفت سراغ یکی دیگه .

در حالی که گروه پزشکی به سراغ اون زنه رفته بود و داشتن شرایطش رو پایدار میکرد ، وایات برگشت و کنارم خم

شد . اروم پرسید " چه اتفاقی افتاد ؟ من درست پشتت بودم ، و چیز غیر عادی ای به نظرم نیومد ، ولی یهو شروع

کردی به چرخیدن " هنوزم کمی رنگش پریده بود و عبوس به نظر میومد . ولی خوب افتاب دوباره تو چشمم بود و

romangram.com | @romangram_com