#برایت_میمیرم_پارت_244

از جعبه ی کمک های اولیه اش ، پاک کننده های الکلی دراورد تا به تمیز کردن زخم ها کمک کنه و خون رو پاک

کنه تا بشه دید که زخمشون چقدر عمیقه . پک های یخ اورژانسی ، چسب های زخم و گاز ، موبایل و همدردی .

1 نفر بودن که زخمشون کم بود و میتونستن راه برن ، که خودم شامل اون ها میشدم . اما راننده ی ماشینی که به من

خورده بود ، انقدر بد زخمی شده بود که از ماشین بیرون نیاوردنش . میتونستم صحبت کردن وایات رو بشنوم .

صداش اروم و مقتدر بود ، ولی نمیتونستم بشنوم که چی داره میگه .
شکی که بهم وارد شده بود ، داشت خودش رو نشون میداد و شروع کردم به لرزیدن . اروم نشستم و به هرج و مرج

دورو برم نگاه کردم . به ادمای زخمی ای که با من روی چمن نشسته بودن . دلم میخواست گریه کنم . من این کارو

کردم ؟ میدونستم که یه تصادفه بوده ، ولی ... من باعث و بانیش بودم . ماشین من . احساس گناه داشت منو میکشت

. همیشه ماشینم رو تو شرایط خوبی نگه میداشتم ، اما چیزی بود که ندیده گرفته باشمش ؟ و به علامت های خطر

توجهی نکرده باشم و این باعث شده بود که ترمز ماشینم کار نکنه ؟

صدای اژیر از دور میومد و فهمیدم که فقط چند دقیقه از ماجرا گذشته . انقدر زمان برام اروم میگذشت که احساس

میکردم که حداقل یه نیم ساعتی روی چمن ها دراز کشیده بودم . چشم ها رو بستم و سخت دعا کردم که اون زنی

که بهم خورده بود ، حالش خوب باشه .

از اون جایی که احساس ضعف وسرگیجه داشتم ، دوباره دراز کشیدم و به اسمون ابی نگاه کردم .

و یه لحظه یه حس عجیبی بهم دست داد که انگار این اتفاق قبلا افتاده و فهمیدم که این اتفاق چقدر شبیه حادثه ایه

که تو یه بعد از ظهر روز یکشنبه اتفاق افتاده بود . فقط اینکه اون روز ، من تو یه پارکینگ بودم ، نه یه چمن سبز

romangram.com | @romangram_com