#برایت_میمیرم_پارت_243

به گلگیرشون وارد شده بود .

وایات من رو روی چمن پایین نشوند و یه دستمال تو دستم قرار داد " اگه حالت خوبه ، میرم ببینم اون یکی راننده

اوضاعش چطوره " سر تکون دادم و دستم رو تکون دادم که یعنی میتونه بره . پرسید " مطمئنی ؟ " و دوباره سرم رو

تکون دادم .

یه کوچولو بازوم رو لمس کرد و بعدم با قدم هایی بلند رفت . همون طور که میرفت با موبایلش هم صحبت میکرد .

روی چمن دراز کشیدم و دستمال رو به روی بینیم که خون ریزی داشت ، فشار دادم . یادمه که یه چیزی، خیلی

محکم خورد تو صورتم . احتمالا باید ایر بگ بوده باشه . زندگیم ارزش یه خون دماغ شدن رو داشت .

یه مرد که کت و شلوار پوشیده بود ، کنارم خم شد و خودش رو جوری جلوم قرار داد که افتاب تو صورتم نخوره . با

مهربونی پرسید " حالت خوبه ؟ "

از اون جایی که دماغم رو بین دوتا دستم گرفته بودم ، تو دماغی گفتم " فکر کنم " .

" تو درست همین جور دراز بکش و سعی نکن که پاشی . مبادا بدتر از این چیزی که فکر میکنی اسیب دیده باشی .

بینیت شکسته ؟ "

" فکر نمیکنم " درد میکرد . کل صورتم درد میکرد . اما درد بینی ام به اندازه بقیه ی بدنم نبود و کلا فکر نمیکردم

که به جز خون دماغ شدن ، بلای دیگه ای سرش اومده باشه .

یه سری ادم های خیر اومدن و تا اون جا که میتونستن کمک رسونی کردن . بطری های اب ، پاک کننده ها ، یه نفر


romangram.com | @romangram_com