#برایت_میمیرم_پارت_242


کردم در ماشین رو باز کنم ، تکون نمیخورد و از اون جایی که بازوی اسیب دیده ام به اون سمت بود ، نمیتونستم به

در فشار وارد کنم . بعد متوجه شدم شیشه ی جلو ی ماشین از جاش دراومده ، برای همین به زحمت خودم رو از
پشت فرمون بیرون کشیدم _ جوری بود که انگار دارن میچرخوننت _ محتاطانه خودم رو کشیدم به سمت شیشه ی

جلوی ماشین - مواظب شیشه های شکسته بودم - و خودم رو کشیدم به روی کاپوت ماشین . درست همون لحظه

وایات رسید به من .

دست هاش رو به سمتم بالا اورد و با صدای گرفته ای گفت " بلر " ولی همون طور که دستهاش به سمت جلو اومده

بودن ، سرجاش خشکش زد ، جوری که انگار میترسید به من دست بزنه . صورتش عین گچ سفید شده بود " خوبی

؟ جاییت شکسته ؟ "

" فکر نمیکنم " صدام اروم بود و میلرزید ، و اب دماغم هم اومده پایین . با خجالت دستم رو بردم و پاکش کردم

ولی رنگ قرمزی که روی دستم پخش شد نشون میداد که دماغم داره خون ریزی میکنه . " اوه ، خون ریزی دارم .

دوباره "

" میدونم " خیلی اروم من رو از روی کاپوت بلند کرد و از بین ماشین های در هم گره خورده راهش رو باز کرد و به

سمت چمنی که وسط خیابون بود رفت . در هر دو طرف ، ترافیک کاملا متوقف شده بود . از کاپوت مچاله شده ی

ماشینی که به من برخورد کرده بود ، دود بلند میشد و موتوری هایی که اونجا بودن ، داشتن به زنی که تو ماشین بود

کمک میکردن . اون طرف چهار راه ، دو سه تا ماشین با زاویه ای عجیب نگه داشته بودن ، اما به نظر بیشترین اسیب


romangram.com | @romangram_com