#برایت_میمیرم_پارت_241


پیکاپ قرمزی رنگی که به سمتم میومد رو دیدم وبعد ماشین محکم به ضربگیر بتون ی وسط خیابون خورد ، به

پشت از روی ضربگیر پرید و یه کم روی چمنی که وسط خیابون بود سرعتش کم شد و رفت رو اون یکی لاین

متوقف شد که اون سمت هم ترافیک بود .

از ترس شکه شده بودم و نمیتونستم تکون بخورم .درست قبل از اینکه ماشین با شدت به زمین برخورد کنه ، یه

نگاه به سمت راستم انداختم و از پنجره ی سمت مسافر ، قیافه ی بیحرکت یه زن از ترس رو دیدم ، و بعد انگار

زمان هم ثابت شد . یه شک خیلی عظیم به سرتاسر بدنم راه پیدا کرد و دنیا برام سیاه شد . سیاهی یه چند ثانیه

بیشتر طول نکشید . با اگاهی از اینکه هنوز زنده ام ، چشم هامو باز کردم و پلک زدم . از زنده بودنم تعجب کرده

بودم . ولی به نظر نمیتونستم تکون بخورم ، و حتی اگه میتونستم هم انقدر ترسیده بودم که چک نمیکردم ببینم چه

اسیبی بهم وارد شده . هیچی رو نمیتونستم بشنوم ، جوری بود که انگار من تو این دنیا تنها هستم . دیدم تار بود و

صورتم احساس بیحسی میکرد ، ولی همزمان درد هم داشت . تو سکوت عجیبی که بود گفتم " اوچ " و با این صدا

هم چیز دوباره برگشت سرجاش و تونستم تمرکز کنم . خبر خوب این بود که ایربگ کار افتاده بود . خبر بد هم

این بود که از روی نیاز به کار افتاده بود . یه نگاه به دور و بر ماشین انداختم و تقریبا با صدای بلندی ناله کردم .

ماشین خوشگلم انگار عین یه قراضه اهن شده بود . من زنده بودم ، ولی ماشینم نه .

اوه خدای من ، وایات . اون درست پشت سرم بود و همه چیز رو دیده بود .

مطمئنا فکر کرده که من مرده ام . با دست راستم کورکورانه دنبال کمربند گشتم و بازش کردم . ولی وقتی سعی

romangram.com | @romangram_com