#برایت_میمیرم_پارت_239
گرفته . از این جور چیزا . این جوری کرده که اگه یه خبرنگار پرسید ، منم مجبوری بگم: بله اون زنگ زده . اون
همیشه از این کارا میکنه و به فکر انتخابات اینده است "
دکمه ی delete رو زدم و صدای مهلکش رو از روی پیغام گیر پاک کردم .
وایات دستهاش رو به روی کمرم گذاشت و من رو به سمت خودش کشید " حق نداری بهش زنگ بزنی . حرومزاده
" چشم های سبزش تنگ شده بود ، و قیافش مثل مردایی شده بود که احساس مالکیت میکنن.
" نمیخواستمم که همچین کاری کنم " الان وقت ملایمت بود ، نه اینکه جیغ جیغ کنم . چون اگه زن سابق اون هم یهو
زنگ میزد و یه همچین پیغامی میزاشت ، منم همچین حسی داشتم . دستهام رو به دورش حلقه کردم و سرم رو
گذاشتم رو شونه اش . " اصلا به حرفاش و احساسش ، علاقه ای ندارم . و وقتی بمیره ، برای مراسم خاکسپاریش
نمیرم . حتی گلم براش نمیفرستم . حرومزاده "
چونه اش رو روی شقیقه ام حرکت داد " اگه دوباره بهت زنگ میزنه ، خودم باهاش تماس میگیرم "
گفتم " اره . حرومزاده "
خندید " اوکی ، میتونی بیخیال حرومزاده گفتن بشی . گرفتم " بوسیدم و پشتم رو نوازش کرد .
با خوشحالی گفتم " خوبه . حالا میشه برم سر کار ؟ "
هر دومون رفتیم بیرون و سوار ماشینهامون شدیم _ وقتی داشتیم از در خارج میشدیم ، یادم بود که سیستم امنیتی
رو روشن کنم _ وایات ماشینش رو از پشت ماشینم حرکت داد و به سمت خیابون رفت . این قدر عقب رفت که به
romangram.com | @romangram_com