#برایت_میمیرم_پارت_236
زندگیمون طبق روال عادی نبوده . تو یه موقعیت اورژانسی بودیم ، ولی الان دیگه همه چیز تموم شده . حالا زندگی
واقعیمون دوباره برگشته سرجاش ، و باید ببینیم که تو این شرایط چه اتفاقی میوفته "
اصلا از این موضوع خوشش نیومد . خودمم اونقدر خوشم نمیومد ، اما میدونستم که زندگی با اون اشتباه بزرگی
خواهد بود . شخصا فکر میکنم که یه زن ، اصلا نباید با یه مرد زندگی کنه ، مگه اینکه ازدواج کرده باشن .
شاید مردای خیلی خوبی هم باشن که از یه اشپز و مستخدم تو خونه داشتن ، سواستفاده نمیکنن ، ولی میتونین حدس
بزنن که این جور توافق ها چه طور پیش میره ؟ نه اقا . من این کارو نمیکنم .
زنی من رو بزرگ کرده که ارزش خودش رو میدونست ، و دخترهاش عمیقا باور دارن که زندگی برای یه زن ، وقتی
بهتره که یه مرد برای به دست اوردنش ، سخت تلاش کنه . این طبیعت ادم هاست ، که از چیزی که به سختی به
دستش اوردن ، مراقبت کنن . حالا چه اون یه ماشین باشه ، یا یه زن . در نظر من ، هنوز وایات اونقدر تلاش نکرده
که دو سال پیش رو جبران کنه . اره ، من هنوزم به خاطر اون موضوع ازش عصبانی بودم . شروع کردم که اون
موضوع رو فراموش کنم ، ولی نه اونقدر که برم باهاش زندگی کنم . حالا اگه این موضوع رو بزاریم کنار که فکر
میکنم ، اصلا این چیز خوبی برای یه زن نیست .
رسیدیم خونه ام ، و ماشین خوشگل سفید رنگم ، زیر ایوون پارک شده بود . وایات پشت ماشینم پارک کرد ، و بعد ،
دو تا ساکم رو از صندلی عقب برداشت . هنوزم قیافش دلخور بود ، ولی جر و بحث نمیکرد . حداقل اون موقع جر و
بحث نمیکرد . میدونستم که هنوز بحثمون باقی مونده ، ولی اون موقع ، همون طور که ازش خواسته بودم ، عقب
romangram.com | @romangram_com