#برایت_میمیرم_پارت_235

در حالی که من رو به سمت خونه ی خودم میبرد تا بتونم ماشینم رو بردارم ، داشت راهنماییم میکرد " امروز زیاد به

خودت فشار نیار . شاید باید کنار یه داروخانه نگه داریم تا برات یه چی بگیرم تا باهاش دستت رو قلاب کنی . تا این

جوری یادت نره که نباید دستت رو تکون بدی "

به تلخی گفتم " باور کن یادم میمونه " . اگه قرار بود زیاد دستمو تکون بدم ، خود ماهیچه های بخیه خوردم ، یادم

مینداختن .

یه چند دقیقه بعد گفت " خوشم نمیاد که ازم دور باشی "

" ولی میدونی که موندن من تو خونه ی تو ، موقتی بود "

" حتما که نباید موقتی باشه . میتونی بیای با من زندگی کنی "

بدون هیچ مکثی گفتم " اه _ اه . ایده ی خوبی نیست "

" چرا نه ؟ "

" همین جوری "

با طعنه گفت " خب ، واقعا خوب متوجه شدم . چرا همین جوری ؟ "
" دلیل زیاد داره . این جوری یعنی داریم عجله میکنیم . فکر میکنم باید یه کم اهسته تر پیش بریم و یه کم به

خودمون فرصت بدیم "

" داری شوخی میکنی دیگه . بعد از این 5 روز ، فکر میکنی با هم زندگی کردنمون ، یعنی عجله کردن ؟ "

" خب ، به اتفاقایی که افتاده نگاه کن . هیچ چیز معمولی نبوده ، و از 5 شنبه شب گذشته ، حتی یه ثانیه هم

romangram.com | @romangram_com