#برایت_میمیرم_پارت_234
نه بابا " این که لین در رو باز کنه ، بعد وقتی من رفتم اونجا اون میره خونه و من تا ظهر اینا کار میکنم . دوباره
ساعت 5 اون میاد و تا اخر وقت وایمیسته . بنابراین اون 0 ساعت صبح کار میکنه ، و 4 ساعت هم شب . این
برناممونه تا وقتی که بازوم خوب شه ، چون یه سری کارها موقع صبح و شب هست که انجام دادنشون یه دستی
سخته . برای همین نیاز نبود دستور بدین "
" قرار خوبی بود " بهم چشمک زد .
اسون بود که بفهمی چرا مامان مارو دعوت کرده . نصفش به خاطر این بود که فرزند اولش که زخمی شده رو ناز
پرورده کنه ، نصف دیگشم برای این بود که وایات رو وارسی کنه .
احتمالا از کنجکاوی تقریبا دیوانه شده بود ، و این که مجبور بوده صبر کنه _ چون وایات من رو مخفی کرده بود _
شدت کنجکاویش رو بیشترم کرده بود . تا اینجا خوب تونسته بود خودشو کنترل کنه . ولی از این جا به بعد ، یه
سونامی ایجاد میکرد .
امروز کلی خوشحال بودم . بالاخره ماشینم رو میگرفتم و قرار بود برم سر کار ، و بعد از کار ، قرار بود برم خونه ی
مامانم . ساک هامو جمع کردم . وایات با این که راضی به نظر نمیومد ، ولی حرفیم نزد .اون روز خودم تونستم لباسم
رو تنم کنم . حتی سوتینم رو . البته ، نمیتونستم دستم رو ببرم پشتم تا ببندمش ، اما چرخوندمش تا بتونم از جلو
ببندمش ، بعدم برش گردونم و درستش کردم و بندهاش رو انداختم روی شونه هام . این راه چندان جذاب به نظر
نمیاد ، اما کار میکنه .
romangram.com | @romangram_com